تبليغاتX
ثمره زندگی

ثمره زندگی

خاطرات پسرم

رفتن به مهد

 بعد از اون دوباری که برای پرس و جو رفته بودیم مهد ( از دومی هم خوشت اومده بود)  هر وقت از اونجا رد میشدیم می گفتی من می خوام برم مهد.... تصمیم گرفتم که ساعتی ببرمت بالاخره امروز عملی شد و ساعت 11  رفتیم ، مربی که اسمش ژیلا جون بود مارو به خاطر داشت و گفت اگر امکانش هست فردا بیارینش چون تمام اسباب بازی ها رو جمع کرده بودن و یک میز چیده بودن که داخلشم حلوا و شمع و خرما بود نگو برنامه ای به مناسبت محرم بوده برای بچه ها اونم همراه با فیلم و عکس .......

من توجه نکردم به حرفش و با خودم گفتم تو ذوق بچم می خوره اگر بهش بگم مامان امروزم نه...

هیچی دیگه گذاشتمت و خوبم سفارش کردم و شمارمم دادم و گفتم من همین دورو برم تا گریه کرد بهم خبر بدین...نیم ساعت نشد که ژیلا جون زنگ زد و گفت بیا که داره گریه می کنه منم از پشت تلفن صداتو که شنیدم دیگه نفهمیدم چطوری خودم رو رسوندم ...

تا رسیدم تو بغل ژیلا جون بودی و گریه می کردی تا چشت به من افتاد خودت رو بیشتر لوس کردی ...بالاخره با کلی نازو نوازش ساکت شدی........

جالب اینجاست که بهم میگی مامان فردا منو ببر تا وسایل باشه اون وقت بازی کنم .....

 

gerw4p34i0jzwnwldl1e.jpg

 

rmpmn17jt2zescjq3k.jpgمه این کار همیشگیته کتابای می می نی رو میاری و می گی بخون ....آخه مامانم فکم درد میگیره....

1ilor6esc6znx96fzmw.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1390ساعت 19:2  توسط لیلا  | 

اولین برف امسال

چند روز پیش جمعه بعد مدتها 3 نفری رفتیم طرقبه هنوز داشتیم دنبال یک رستوران خوب می گشتیم که بارش برف شروع شد.....

وای چه لذتی داشت اولین برف امسال... اونم موقع بارشش که با هم بودیم  ...چقدر قشنگ بود....باز از برف زیبا تر ذوق زدن تو بود...

اون روز کلی بهت خوشگذشت و از برف و منقلی که برای گرم کردنمون بود هی برای همه تعریف می کردی.

خب حالا یکم از کارات بگم ....ولی نمی دونم چرا طبق معمول تا میام که گلچین کنم و بنویسم همه چیز از ذهنم می پره...

آهان اول از همه مدتیه که دارم کلمه های انگلیسی ساده رو باهات کار می کنم خدا رو شکر تو هم خوب گوش میدی و سریع یاد میگیری مثل بقیه کارات در این مورد هم معلوم شد که زرنگی عشق مامان

تا الان اینا رو هم فارسی به انگلیسی و هم برعکسش رو حفظ کردی

سگ...گربه...گوسفند...گاو...اسب....میمون...جوجه...

صورت...چشم...مو...دست...پا...بدن...

توپ...میز...در...کتاب...

مادر...پدر...

سلام...متشکرم...خداحافظ...

همچنان علاقه به ابزار موسیقی و شعر خوندن و آشپزی کردن و ماشین بازی و کتاب خوندن و رانندگی کردن داری حالا اینا  چه ربطی به هم  داره نمی دونم.

وقتی که دوتا انتخاب از نوع خوردنی برات میزارم و می گم کدوم رو می خوای که بخوری می گی هردوش خوشمزست و می خوام

یه جورایی آدم فروش شدی و راحت میری خونه دیگران و ساعتها هم اگر باهات بازی کنن یادی از من نمی کنی و انگار نه انگار که مامانی داری البته من اصلا این کارت رو نمی پسندم چون ممکنه از این به بعد بعضی ها هی بگن بدش ما میبریمش وای نــــــــــــــــــــــــــــــه....

نمودار وزنی و قدیت هم یه جورایی جلو زده باید هواسم باشه .

بعد مدتها اومدم آپ کنم وبلاگت رو حالا چیزی یادم نمیاد

یک مدت بدجوری فکر کار کردن افتاده بود تو مخیلم با اینکه به یکی از دوستام فقط سفارش کرده بودم کارای خیلی خوبی برام پیدا کرد و یک جا هم برای مصاحبه رفتم قبول شدم ....ولی هر چی فکر کردم و با خودم کلنجار رفتم نتونستم دلم رو یک دله کنم و بزارمت مهد مخصوصا که از ۸ صبح  تا ۴ بعدازظهر بود اگر زمانش تا ۲ بود شاید اونم شاید قبول می کردم ولی با این زمان طولانی اونم برای اولین بار تو بخوای تو مهد باشی ......وای فکرش دیونم می کنه ........

آزمایشی قبلش دوتا مهد با هم بر ۱۵ دقیقه رفته بودیم اولی رو که اصلا دوست نداشتی اما از دومی  خیلی  خوشت اومده بود ولی نمی دونم اگر من نباشم اون همه ساعت رو می تونی تحمل کنی  هر چند که من خودم نمی تونم دوریت رو تحمل کنم تازه مربی مهد می گفت تو زنگ چاشت خودشون غذا می خورن ....من یک لحظه تصور کردم تو که همیشه من غذاتو میدم می خوای چکار کنی ....یا اگر شیشه شیرت رو یک بچه دیگه بزاره تو دهنش چی ........از این جور فکرای وسواسی  ولی خب دیگه این دغدغه فکریم تموم شد و میزارم تا زمانی که انشاالله ۴ ساله بشی

خـــــــــــــــــــدایا ازت ممنونم بهم  پسری دادی که همیشه تصورش رو داشتم تو دوران حاملگی همچین چهره ای رو بر خودم ترسیم می کردم .حرف زدن و شیرین زبونی هاش دقیقا همونطوره تو دلبرو و دوست داشتنی ،همیشه دوست داشتم تو مهمونی ها و فامیل زبون زد باشه .... 

این برهه از سنت که خیلی مثل میل قلبیم بود امیدوارم تصوراتی رو هم که برای آیندت دارم درست از کار دربیاد و موفق و خوشبخت باشی و به  چیزهایی که علاقه داری در، مراتب و درجات عالیش برسی

تو این هوای سرد من عکسای تابستونی گذاشتم

47gxiqh3146ewlbdvva.jpg

4quq6mu3atwlrgkbqntj.jpg

ftax6i1gijbvfza5yf8x.jpg

lhkis6xa7m9abdx9kgj.jpg

 از وقتی هوا سرد شده اتاقت برای خواب فکر می کنم مناسب نیست ما هم بخاری نذاشتیم به علت کمبود جا ،بنابراین شما پیش ما می خوابی و خیلی هم عادت کردی ،منم بهت عادت کردم چون موقع خوابیدن دستت یا  توگردن من یا بابا تا خوابت می گیره.تازه قبل خواب کلی حرف میزنی و شعر می خونی یا کتابات رو میاری تا برات بخونیم و ....ماجراها داریم ما با تو ........

نفسهات بهترین آهنگ زندگیمه

cugtsl89rk5clgl9ac08.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 14:55  توسط لیلا  | 

بیا با هم حرف بزنیم

صبح که از خواب پا میشی صدام می کنی و سلام صبح بخیر می گی.

.

.

این جمله ها رو همیشه بهم می گی مامان جونم دوستت دارم،عاشقتم،میمیرم برات خدانکنه رو هم خودت پشت بندش می گی. 

.

.

باباجون کی میاد؟ الان سرکاره؟؟؟؟

بعد میری کیف جعبه ابزارت رو بر میداری و میگی من آقای مهندسم و دارم میرم شرکت.

وقتی سراغ چیزای ممنوعه میری میای بهم میگی :نفهمی ....چیزی نشده ....اشکال نداره.......

هروقت می خوایم بریم بیرون رو بهم میکنی و میگی داریم میریم طرقبه !!!هورااا من خیلی خوشحالم.

هوس بستنی می کنی ...مامان جون من دارم میرم برات بستنی بخرم

از کجا ؟

از سوپر پولم دارم بعد یک سکه 100 تومنی نشونم میدی.

لجباز هم شدی البته به بابات رفتی اونم تا حدی لجبازه.

هرکاری که بابات انجام بده تو هم تکرار میکنی واقعا راست میگن پسرا از پدر الگو برداری می کنن گاهی اوقات باید به علیرضا برای بعضی کاراش تذکر بدم.

خودت رو میندازی تو بغلم ومیگی مامان جونم بیا بغلم دلم برات تنگ شده .

تو بغلم لم دادی و داری شیر می خوری به چشمام زل زدی و می خندی می گم چیه مامان میگی عکس کیان تو چشماته.

وقتی که زمین می خوری یا یه کوچولو دردت میگیره سریع میای تا بوسش کنم.

هنوز برای پروژه پوشک گیری همکاری آنچنانی نداری ،پ*ی پ*ی رو که بعد میگی و به ادار هم میگی جیش کوچولو اونو هم وقتی که دیگه کار از کار گذشته اعلام می کنی.

من و بابا روت اسم مستعار گذاشتیم من بهت می گم بلالوچه و بابا میگه حلول شایدم بشه گفت لقب

اسمای خنده داریه ولی خودتم یاد گرفتی و می گی :من حلولم

کیان اسمت چیه؟بلالوچه......

بهت میگم من رو بیشتر دوست داری یا بابا رو؟

فکر می کنی ..........فرقی نداره(اون موقعست که فک من افتاده)

اگر دهنم در حال تکون خوردن باشه میگی مامان چی می خوری منم می خوام.

وقتی شکلات  می خوای بهم میگی لطفا شکلات بیار فقط یه دونه با اون انگشت کوچیکت هم به یک دونه بودن اشاره داری.

بهم میگی من غذا می خورم تا پام به گاز ماشین برسه.

برنامه های موسیقی رو که میبینی میگی منم گیتار می خوام نمی دونم واقعا علاقه داری....

آهنگ بعضی برنامه ها رو میشنوی سریع تشخیص میدی.

کارتون پینکو رو دوستداری.

حس ترس درت زیاد شده دیگه دوست نداری تو تاریکی بخوابی.

حوصلت سر رفته و منم مشغوله کارامم میای و می گی( با حالت ناله) مامان خب من چکار کنم....!!!

عاشقانه های من و تو بسیارست .....

کلی لذت می برم وقتی که حرف میزنی ،نظر میدی و ابراز احساسات می کنی

خدایا شکرت این لحظه ها رو ازمون نگیر فقط همین و بس.

کیان دوستت دارم بیشتر از خودم و کمتر از خدا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 10:29  توسط لیلا  | 

....

چرا داری اینقدر زود بزرگ میشی من شاکیم از اینکه ساعتا دارن بدو بدو می کنن.

از اینکه هر چی بیشتر می گذره تو وابستگیت  از من کمتر میشه . بر عکس من به تو بیشتر

دیگه مثل قبل نمی تونم یک دل سیر بغلت بگیرم و بوسه بارونت کنم آخه از بس بلا شدی هی در میری  می دونمم هر چی بزرگتر بشی حسرت بیشتری رو دلم می زاری جیگر گوشه من که تو این دو سال و سه ماه تمام کار وزندگی و هم و غمم شدی.

البته گاهی هم از دستت عصبی میشم  واینکه بخوام خودم رو کنترل کنم خیلی سخته بعضی وقتا سرت داد میزنم یا آروم میزنم رو باسنت ببخشید پسر خوشگلم ولی از نظر تربیتی هم فکر کنم لازم باشه.

عاشق اون حرف زدنتم .دیونه او لبخنداتم .شیفته بوسه هاتم.

 0cev9jxef8l0schb1zl.jpg

یه مختصر شرح احوال  :

عاشق کتاب خوندنی ،سری کتابای می می نی و چی چیل و .... بقیه کتاب شعروقصه هاتو از حفظ می خونی ،تازه شعر های دیگه مثل توپ سفید و پاشوپاشو کوچولو و چندتای دیگه رو بلدی ...

y5spx66el3f2f1xxgqo.jpg

چند روزی رفتیم فردوس خونه مهرناز و علی آقا اینجام حیاط خونشونه

0ej8qhbc8z7cd1xaezfz.jpg

وقتی که سکوتت زیاد میشه یعنی که دارم خراب کاری می کنم اینم یک نمونش

 s1rya05zxwcxzxqn3u4a.jpg

6m1iivlaq57swqamiuj.jpg

دوست ندارم اینجا از تلخی ها بگم مخصوصا اگر مربوط به تو نانازم نباشه....ولی یک ماه گذشته اصلا خوب نبود و همش بدمیاوردیم البته هنوز تبعاتش ادامه داره ...امید به خدا..... بلاخره در روی یک پاشنه نمی چرخه....

 یکی از این اتفاقات بد ضربه خوردن سر تو بود که بخیرگذشت خیلی روز وحشتناکی بود خدا بر هیچکس نیاره . یادآوریشم اذیتم میکنه

sgvoykgthyzg4pbqm95.jpg

 


2tsov1j5n5jzvs1765p0.jpg

فلبداهه  یه حرفای گنده تر از سنت می زنی اون موقع قیافه و  بوسه بارون کردنای من دیدن داره.

 

وقتی که بلند میشی ...یا علی ... می گی (الهی که علی نگهدارت باشه)

بسم ا... و صلوات رو هم یادگرفتی

خیلی دوستت دارم و همیشه  تو گوشت درس معرفت و مردونگی خواهم خوند .تا جایی که توان داشته باشم روش درست زندگی رو بهت یاد خواهم داد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 شهریور1390ساعت 10:43  توسط لیلا  | 

پسرکم جدی جدی بزرگ شده

سلام پسرکم ، نفسکم ،عشقم

هزارماشاالله دیگه مردی شدی بر خودت صاحب نظری

باورم نمیشه ما واقعا یک خانواده 3 نفره هستیم قبلا می گفتم 2نفر و نیم  ولی دیگه الان یک وروجک شیطون بلا و ناناز داریم که کاملا حرف میزنه طوری که گاهی سر مامانش رو هم می بره

وقتی که می بینه من هواسم نیست بهم میگه گوش بده به من

وقتی که دل کوچیکش بیرون می خواد میگه کم کم حاضر شیم

تازگی ها هم تو لباس پوشید می خواد دخالت کنه که من زیاد این قضیه رو دوست ندارم

وقتی دلش برای بابا علیرضاش یا مامی جونش تنگ میشه میگه زنگ بزن می خوام صحبت کنم

وقتی تلفن زنگ میزنه باید بهش یاد اوری کنم شما ورندار هر وقت بهت اجازه دادم

در حین بازی یا شیر خوردن یکهو می گه مامان جون دوست دارم

یا یک آن میگی بیا بغلم انگار که دلت تنگ میشه

اگر کار اشتباهی بکنه خودش ولی رو به من میگه اشکال که نداره

عاشق استارت زدن ماشینه همیشه میگه سوئیچ رو بده من استارت بزنم

.

.

.

آره اینا یک مختصرازکارا و حرفای شما عزیز تر ازجانم  بود

 

 بالاخره طلسم ماشین شارژیت  بعد یک سال که فقط گوشه اتاق به عنوان دکور بود شکست یک ماهی میشه که بردم تو حیاط مامی جون و بعدازظهرا میریم تا تو ماشین بازی کنی البته هنوز خوب رانندگی نمی کنی زوده بهت گواهینامه بدم باید خیلی تمرین کنی چون همش به در و دیوار میزنی

 0x09nr8lod4m8f4ieel4.jpg

77xz1quu313c0k1lv0ay.jpg

اواخر اردیبهشت ماه نمایشگاه گل بود من چندتا گلدون که از قبل داشتم رفتم چندتای دیگه هم خریدم و روی تراس خونه رو مثل یک باغچه درست کردم خیلی خوشگل شده  فقط یک بدی که داره خونه داره پر  ازمورچه میشه

g7da7oaqp0tu3b0n65nd.jpg

vabfq0ko26xlln6fpow.jpg

p25tzl8n99qtiouktaoo.jpg

چند روز پیش با بابات رفتیم خرید تو رو هم خونه مامی جون گذاشتیم وقتی برگشتیم برات اسباب بازی مورد علاقت جرثقیل خریدیم

8kfltmvme35cp7w39yfo.jpg

راستی  دو روز بعد تولدت تختت رو بردم تو اتاق خودت و تو دیگه تنها می خوابی گاهی اوقات دوست داری پیش ما بخوابی بعدش من میزارمت سر جات ولی مواقع دیگه میری تو تختت و چراغ رو هم خاموش می کنم و تو در حین شیشه خوردن خوابت میگیره

گفتم که بزرگ شدی

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 خرداد1390ساعت 11:45  توسط لیلا  |